loading...

مشتاقُ الیه

بهتر است آدم حرفش را رک و راست بگوید

بازدید : 210
جمعه 8 خرداد 1399 زمان : 15:23

فیلمی‌که به تازگی دیدم پسرانگی (Boyhood) نام دارد. حس میکنم بعد از مدتها فیلم خوبی دیدم و میتوانم بگویم کاملا لذت بردم.

انچه که در این فیلم اهمیت دارد نگاه دغدغه مند آن است. درستش هم همین است. حقوقدان برود مقاله‌های قلمبه سلمبه بنویسد که چه؟ فیلسوف برای کشوی میزش بنویسد که چه؟ میدانید چه میخواهم بگویم؟ علم و هنر باید در خدمت مردم باشد. و این فیلم دغدغه انسان‌های امروزی را به تصویر کشیده است. زندگی و شاید بتوان گفت رنجی که نقش اصلی فیلم متحمل میشود آنقدر خوب ساخته و پرداخته شده است که باید گفت همین یک قلم کافی است تا دغدغه مندی انرا بفهمیم. life is expensive

نگاه دیگر این فیلم را خیلی دوست داشتم که میگوید: والدین متخصص، فرزندان محجور! والدینی که شاید هزار بار به این و آن پز درایت و مقامات معنوی و علمی‌فرزندشان را داده باشند اما به راستی در دل فرزند چه میگذرد؟ به راستی چنین والدینی چه دنیایی برای فرزندشان ساخته اند...

واقعا شگفت است که برترین روانشناس خانواده در ارتباط با فرزندش مشکل داشته باشد. برترین معلم نتواند فرزندش را تربیت کند. words are stupid. این دغدغه انسان امروزی است که تربیت و اصول ارزش گذاری اجتماعی تا چه حد میتواند برای فرزندش مفید باشد؟ فرزند طلاق چگونه باید آن حجم از بی تعلقی و بدقلقی را تاب بیاورد؟ چنین فرزندی چطور باید در مدرسه جلوی هم کلاسی قالتاق و شارلاتان سینه سپر کند؟ اینها همه دغدغه است...

چون بالاخره فرزندان ما پاره تن ما هستند. ما آنها را بزرگ نمیکنیم که امر و نهی کنیم و بعد هم ازدواج کنند و بروند به امان خدا. آیا عطوفت خانوادگی بعد از 18 سالگی فرزند تمام میشود؟ یعنی وقتی مستقل شد سوار ماشین خودش بشود و بزند به دل کویر و همانطور که دستش از پنجره بیرون است با اهنگ همخوانی کند؟ رفتم که رفتم؟ از این به بعد زندگی خودم؟ زندگی عجیبی است!

این فیلم مرا یاد پاراگرافی از کتاب «آرزوهای بزرگ» از چارلز دیکنز انداخت، به این مضمون:

It is a great human weakness to wish to be the same as our freinds. If they are rich,we wish to be rich.If they are poor,then we dont mind being equally poor. We are not ashamed of being stupid, we are only ashamed of being more stupid than our friends. It is the matter of comparison.

اهنگ من گلجم از اوزیر مهدیزاده
بازدید : 362
جمعه 8 خرداد 1399 زمان : 15:23

در مجامع بین المللی، پایبندی به حقوق کودک توسط جمهوری اسلامی‌ایران امضا شد. اما زیر آن امضا مرقوم کردند: هرجا مقررات این منشور با شرع و احکام اسلام مطابقت نداشته باشد، قابل اجرا نمی‌باشد.

در همان حال، هشت کشور به این شرط مخالفت کردند. آلمان از جمله آن کشورها بود.

_نقل به مضمون

باید گفت که رومینا اشرفی در درجه اول قربانی آن جنایت شده است. ولی در درجه دوم نگاه حقوقی به این مساله دردآور است. حقوق کودک در ایران، به مثابه بیت معروف سعدی است که: کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

اهنگ من گلجم از اوزیر مهدیزاده
بازدید : 274
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 9:23

خدایا تا آخر این نوشته مرا مرحمت بفرما، به نام نامت...

جسم ما، روح ما... در واقع باید بگویم ما به چیزهای زیادی تعلق داریم. در حقیقت باید گفت رنجی که من میکشم با رنج شما بسیار تفاوت دارد. این رنج یا هر چیز دیگری بشود اسمش را گذاشت، فقط به من تعلق دارد. استخوان من رنج خودش را کشیده، و این چیزی نیست که بتوانم برای شما شرح و تفصیل دهم.

مثلا من در ابتدای این پست ستایش خدا را کردم، چه حرفها! من از همان روز اول هم میدانستم این حرفها اندازه دهان من نیست. این چیزها به من تعلق ندارد.

من بالاخره بعد از دوسال به خانه خود برگشتم. من بالاخره چند روزی است که راحت میخوابم. نه اینکه بخواهم شماتت کنم که رنج کشیده ام، رنج من بزرگتر است، رنج شما حقیر است! نه! میخواهم بگویم از شدت اندوهی که در سینه دارم تمام وجودم به لرزه افتاده است و راه نمیبرم به چه تریاقی این زهر کشنده را از جانم بیرون کنم. زنده باد عشق، زنده باد خوشی، آه‌‌‌ای دشنه سیاه خوشبختی که در قلبم فرو رفته ای!‌‌‌ای اندوه دژخیم...

اینجا جایی است که دو سال پیش زندگی میکردم، همان جایی که بسیار مینوشتم، بسیار میخواندم. همین جایی که حالا نشسته ام:

آدم گاهی مثل لقمه برگشته از دهان میشود. کریه و بدبو، حال به هم زن. برای من این اتاق، این در و دیوار، ذره ذره ساختمان و طراحی اش آینه دق است. از طرفی خوشحالم که به خانه ام برگشتم و از طرفی ناراحتم که دریا دریا خاطرات نخواستنی روحم را عذاب میدهد. انگار که بخواهم از همه چیز فرار کنم.

+ دم شما گرم. سروران عزیزم... نمیدانید همان احوال پرسی ساده تا چه حد میتواند حال آدم را خوب کند. رهین منت شما بزرگواران...

فلسطین پاره تن اسلام
بازدید : 132
شنبه 26 ارديبهشت 1399 زمان : 15:24

این پست به صورت غیر ادبی نوشته میشود.

خب اگه حوصله اش رو دارید، بیاید بشینید به حرفهای مشتاق الیه گوش بدید. دلم میخواد حرفهایی که قراره بزنم جنبه زندگی داشته باشه و صرفا گله و گلایه نباشه.

دیدید بعضی وقتها آدم بغض میکنه؟ دیدید زیر گلوی آدمو فشار میده؟ آدم نفس نمیتونه بکشه. اصلا اخوان این حالتو به بهترین شکل ممکن گفته:

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است

چون یتیمی‌که به او فحش پدر داده کسی

هرچند این شعر خیلی تکرار شده ولی گفتنش خالی از لطف نیست هیچوقت. بگذریم...

گاهی وقتا آدم به نتیجه‌های بدی توی زندگی اش میرسه. با خودش کنار نمیاد، با وضعیتی که داره خو نمیگیره. یعنی هر کاری میکنه خوبیها رو ببینه باز هم نمیشه.

گاهی وقتا دل آدم میشکنه. باور میکنید؟ مثلا وقتی دلم از آدما بشکنه تنفر تمام وجودمو میگیره. خیلی حال بدیه...

دلم با خودم صاف نیست، با آدمای دور و برم، با هرچیزی که توی این دنیاست. میترسم زندگیم پای این غم حروم بشه...

نمیتونم حرف دلمو بگم، بهتره این پست رو بیش از این ادامه ندم. نویسنده این وبلاگ حال خوشی ندارد.

مسابقه قرانی خانه های نورانی
بازدید : 226
شنبه 19 ارديبهشت 1399 زمان : 22:22

لطفا آهنگ را پخش کنید و همزمان پست را بخوانید.

دریافت
توضیحات: Andrea Bocelli
I found my love in portofino

عرض کنم خدمت شما سروران خودم، آنچه که برایم اتفاق افتاد شگفتی سادگی‌ها است. یعنی چه؟ آیا به راستی مشتاق الیه عقلش را از دست داده است؟

نمیدانم...

امروز صبح ساعت شش دوچرخه ام را سوار شدم و یک ساعت تمام اصفهان را سیر کردم. شهر غرق در سکوت و هوا ابری بود. سگ‌های خیابانگرد از گرسنگی دور زباله‌ها حلقه زده بودند و چشم‌هایشان گرسنگی و ترس را توامان فریاد میزد. کنار جوی آب را گرفتم و تا توانستم پیش رفتم. چنارها از آبی که روان بود خوشحالی میکردند و شاخه‌هایشان را طوری گرفته بودند که انگار با صدای موزون آب، می‌رقصیدند و از خنده ریسه میرفتند. صدای تایر دوچرخه ام و قژقژ دنده‌هایش سمفونی خوفناکی را ساخته بود که اگر برایتان لحظه لحظه اش را تعریف کنم مرا به دیوانگی متهم خواهید کرد. شما را نمیدانم، اما من گاهی از راه رفتن گربه روی دیوار، خواندن دسته جمعی پرنده‌ها روی درختان، باد کردن فاخته‌ها روی سیم برق و حتی سفیدی اول صبح و صدای خفته شهر دچار شگفتی و حیرت میشوم. انگار زندگی برایم طور دیگری است، میفهمید چه میگویم؟ انگار کسی بیاید در گوشم بگوید: چه چیزی جز حالا ارزش دارد و اینکه اندوه را فراموش کنی و فقط زندگی کنی؟ و قص علی هذا...

در سینه تان چه دارید؟ جای خون چه در رگهایتان جاری میشود؟ غم و اندوه و عشق و گلایه؟ همه اش را دور بریزید. چیزی جز خودتان را نگه ندارید. قلبتان را یاری کنید، بگذارید دوباره بتپد. بگذارید تاتی تاتی برای خودش راه برود، بدون غم و درد و فکرهای دیوانه کننده. حتی برای لحظه ای...

اولین توقف در کنار این مزرعه بود. آن درخت بی برگ با شاخه‌های خشک، در میان آن سبزی بی انتها، نوعی بی کسی، نوعی اندوه، هزاران درد و گمنامی، چقدر این سینه ام دژخیم و خوفناک است...

قبلا به شما گفته بودم که هیچ بهشتی، اصفهان نمی‌شود؟ از این بگذریم، میخواهم چند کلمه هم از مردم بگویم. بماند که تعداد زیادی از مردم تا صبح بیدارند و موقع طلوع آفتاب چشمشان گرم میشود و به خواب میروند. موقعی که من در شهر میگشتم، دو سه نفر بیشتر ندیدم، آنها هم عادت سحرخیزی داشتند. اما زندگی برای مردم چه رخوت انگیز شده است. اینطور نیست؟ هست...

من نمیخواهم این مرگ را باور کنم، من تا آخرین شکوفه‌های بهاری زندگی ام را لمس میکنم. من ساق علف‌های شق و رق کنار جوی را میبینم، همان‌هایی که سالها از بی ابی و خشکسالی از ذهن ما محو شده بود. من انبوه درختانی که از پرباری خم شده اند را با ذره ذره جانم حس میکنم. من هنوز زنده ام...

به مناسب تمام روزهایی که ناچاق بودم، به شماتت غم و حسرت این روزها، تمام شادی بشریت را در خودم ریختم. من امروز تمام خوشی، شعف، غرور، سرزندگی و امید را در خود داشتم.

آفات درختان میوه و شناخت آنها
برچسب ها چقدر آخر تحمل ,
بازدید : 154
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23

من به تماشای طلوع آفتاب نشسته ام...

میدانید، در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که شاید قدرش را ندانیم. اتفاقاتی بیفتد که شاید برایمان بی اهمیت باشد. اما کسی چه میداند که همین پیشامدهای کم اهمیت روزی دشنه‌‌‌ای زهرآلود بر قلبمان میشود؟ شاید زیاد غلوآمیز باشد اما گفتنش برایم لازم است و خواندنش برای شما خالی از لطف نیست.

من چند روز است که به خانه پدرم برگشتم. در خانه پدر پرنده‌هایی داشتم که با عشق به آنها آب و دانه میدادم، از زاینده رود تا حمام فین را با آنها سیر کرده بودم. سال پیش که به خانه ننه رفتم چندتایی از آنها مردند، همین آخری که چند روز قبل از آمدن من مرد آنقدر گرسنگی به خودش داد تا جانش در رفت. مدتها بود زاد و ولد نمیکردند و من حیث المجموع دو تا فنچ جان سالم به در برده اند.

امروز دیدم که دوباره تخم گذاشته اند، شادی میکنند، وقتی وارد خانه میشوم آواز میخوانند و انگار با زبان بی زبانی حرف میزنند. نه اینکه زبانم لال، سلیمان شده باشم و زبان حیوانات را بفهمم یا آنها زبانم را بفهمند. نه! وقتی من می‌آیم طور دیگر میخوانند، طور دیگر پر میزنند، طور دیگر آب و دانه میخورند و قص علی هذا. اینها خودش دنیا دنیا کلمه است.

برعکس، تمام گل‌های خانه ننه در این مدت خشکید. یا کسی نبود به آنها آب بدهد یا دق مرگ شدند. که من امیدوارم از تشنگی تلف نشده باشند.

ای مردم، در بودن ما عظمتی است که برای خودمان قابل فهم نیست. در نفس کشیدن ما، همان هوایی که در سینه میکشیم و بیرون میدهیم، هزاران فلسفه و پیچ و خم احساسی پنهان شده است. ما چند روزی مهان این دنیاییم، این بودن و به عظمت رسیدن خیلی مهم است. آری، خیلی ترس آور است!

فراموش خواهی شد، گویا هرگز وجود نداشته ای.

قیمت حفاظ شاخ گوزنی
بازدید : 301
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23

واقعیت این است که من هرچه بخواهم شئونات ادبی را به جا بیاورم، بازهم ابتذال از زیر و بم کلماتم بیرون میریزد. حقیقت این روزها و این سالها تلخی است. یک جور تلخی که تا نسلها زیر زبان همه ما میماند ولی کسی زهره ندارد از آن دم بزند یا لب بگشاید.

من هرچقدر هم بخواهم نبوغ خودم را به حد اعلی برسانم، باز هم فکر یک لقمه نان امانم را میبرد. علم بهتر است یا ثروت؟ نان شب!

هرچقدر هم بخواهم نسبت به دانش حقوق مشعوف محظوظ باشم، باز هم بوی مشئومی‌زیر اینهمه کتاب قانون و جزوه حس میکنم که عطایش را به لقایش میبخشم. وقتی به حقوق کارگر، حقوق زن، حقوق ایرانی، حقوق غیرایرانی و قص علی هذا فکر میکنم تن و بدنم میلرزد. حقوق کودک چیست؟ ۲ نمره!

توی بیو نوشته: فعال حقوق زن، حقوق کودک، حقوق پدر! حقوق کارگر، حقوق بیکار، حقوق محیط زیست، حقوق حیوانات، حقوق آدم‌های خسته، حقوق حقوق حقوق!

بگذریم...

وقتی میخواهم تاریخ بیهقی بخوانم، امیرکبیر و ایران را ورق بزنم، دست و دلم از حرکت بازمیماند. انگار که یخ کرده باشم، خودم را روی تخت ولو میکنم و کتاب را از سر بی حوصلگی به حال خودش رها میکنم. خوش به حال بیهقی‌ها، قائم مقام‌ها، مستشارالدوله‌ها! چه شوقی داشته اند... چه دل و دماغی داشته اند اینها را بنویسند...

بگذریم...

در کتاب مردی که میخندد(l'homme qui rit)، "ویکتور هوگو" نمایشی ادبی از طبقات اجتماعی و اشرافیت انگلیسی را خلق میکند که آدم به زبان فارسی خودمانی میگوید:خاک تو سر این انگلیسی‌های قحطی زده، ندید بدید! چه فیس و افاده ای!

اما من با اشرافیت مردم آن سوی دنیا، زار زار به حال مردم خود گریستم. مردمی‌که به نان شب محتاج اند اما تجمل گرایی و اشرافیت پدرشان را درآورده است. کف دستشان را هم بو نکرده اند! گمان نمیکردند قومی‌پیدا بشود که از آنها مغرورتر و اشراف زاده تر باشد. بگذارید اینطور بگویم که ما گدا بدبخت‌های اشرافی، تنمان را به تکه‌های اخگر میمالیم، بعد هم به این و آن پز میدهیم که مد شده، سرخاب را به تازگی به اندام متفرقه هم میمالند. عجب... با پراید پز میدهم، با دختر همسایه که "عاشقمه"، با یارانه معیشتی که به من دادند ولی به تو ندادند، من از تو بدبخت ترم که ماسک ندارم بزنم کرونا نگیرم و قص علی هذا.

ابتذال از همه سو حوصله ام را برده. قیل و قال! حالا که پست دارد تمام میشود، بروم کتابهایی که با بی اعتنایی گوشه‌‌‌ای پرت کردم را دوباره از سر بگیرم. این دنیا معطل خوشی امثال من نیست... کاری بهتر از این سراغ ندارم.

+کتاب خوبی است منتها چون ترجمه خوب آن را نخواندم خود کتاب را بدون نام مترجم یا ناشر معرفی کردم. امیدوارم ترجمه خوبی نصیبتان بشود و لذت ببرید. این روزها کتاب بخوانید، لذت ببرید از زندگی، من روزهای خوبی را برای مردمم و کشورم آرزو میکنم...

آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
بازدید : 126
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 8:22

امشب تقریبا نیمی‌از خانواده با رعایت فاصله بهداشتی و رعایت نکات ایمنی و دور نگه داشتن ننه از کل فضای اشغال شده، زدند و رقصیدند. به شادی تازه عروس و داماد!

به من میگفتند بیا برقص، بیا برقص، دست بزن، پایکوبی کن و قص علی هذا...

من واقعا این کارها را نیاموخته ام، نه اینکه نخواهم شادی کنم. دست میزدم و میخندیدم...

میگفتند:ایشالا برای خودت، برقص بابا برقص تا برای خودت برقصیم...(این شاید در فرهنگ ایرانی نمود شگفتی، خیرخواهی، خوشحالی، نیکویی، آرزو و قص علی هذا است.)

میخندیدم و میگفتم:‌‌‌ای بابا! شما هم مشعوف شده اید عزیزان دلم، خوشتان باشد، مبارکتان باشد، مرا چه به این حرفها؟ شما برقصید من محظوظ بشوم.

اما ترجمان سخنم این بود که: جانا سخن از زبان ما میگویی!

از این پس باید الکی خوش باشیم، بیخودی بخندیم، روزی سه وعده بشکن بزنیم. آه عزیزدلم،‌‌‌ای دشنه سیاه خوشحالی که در قلبم فرورفته ای،‌‌‌ای مالیخولیای من!

پاورپوینت آشنایی با نظام آموزشی پودمانی.
بازدید : 131
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 8:22

سلام به همگی.

میخواهم یک نظرسنجی مهم از شما بکنم. لطفا اگر این پست را میخوانید بر سرم منت بگذارید و جواب بدهید. خیلی برام مهم است، مجموع نظرات شما و راهنمایی‌های شما ممکن است در تصمیمی‌که گرفته ام مرا هشیارتر کند.

اگر بین شکستن دل مادربزرگتان و نجات دادن زندگی خودتان دودل بودید، کدام را انتخاب میکردید؟

+برای اینکه سوال پیش نیاد، به طور کلی میگم که من حدودا یک سال و نیمه پیش ننه پیرم زندگی میکنم و واقعا دیگه تحمل ندارم. خیلی وضعیت اسفناکی هست ولی همیشه شکرگزار بودم و راضی بودم. زندگیم واقعا تحت تاثیره. شما اگه جای من بودید چیکار میکردید؟(دل ننه با رفتن من قطعا میشکنه)

امشب اولین شبیه که اونجا نمیمونم...

لطفا نظراتتون رو بگید، روی چشم من جا دارید...

پاورپوینت آشنایی با نظام آموزشی پودمانی.
بازدید : 157
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 8:22

پدرم از اینکه عصبانی بشوم بیزار است. از ابتدای زندگی هم آرام و سربه زیر بوده است.

امروز با اشمئزازی که هرگز در او ندیده بودم گفت:"انقدر کم تحمل نباش جوان. هر وقت گله داشتی، هر وقت از وضعیتت راضی نبودی، فکر کن دور از جانت خدا تو را الاغ خلق میکرد و هزار آدم بی سر و پا سوارت میشدند! فکر کن موجودی بدشانس و بی زبان بودی که عقاب تا آسمان میبردت و رهایت میکرد تا زمین بخوری و تلف شوی و ارتجالا یک لقمه چربت کند! یا فکر کن مورچه نیم قدی بودی که یک آدم نه تنها از سر نادانی، بلکه باغرض و محض دلخوشی پایش را رویت فشار بدهد که امعا و احشا مبارکت بیرون بریزد. نه اینکه بخواهم الاغ یا گوسفند یا خلایق خدا را تمسخر کنم، تو باید بفهمی‌چه میگویم، شنونده باید عاقل باشد."

اگر عقلمان را قاضی کنیم، پر بیراه هم نمیگوید...

پاورپوینت آشنایی با نظام آموزشی پودمانی.

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 23
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 83
  • بازدید کننده امروز : 84
  • باردید دیروز : 11
  • بازدید کننده دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 84
  • بازدید ماه : 362
  • بازدید سال : 2549
  • بازدید کلی : 8546
  • کدهای اختصاصی